[قسمت]
بعد یه ساعت انتظار تو صف ۱۲۰
بلاخره نوبتم شد و توی باجه B
یه پیری پشمالو، بیخبر ا واجبی
بود و گفت بهم «داری چه کار واجبی؟»
اومدم اعلام معاف از تحصیل
اسممـو نوشت و میچرخوند تسبیح
گفت «درخواست زیاده، باس منتظر تو صف شی»
گفتم میدونم، انگار میدید نذری
شدش نوبتم و رفتم تو که عکس
بگیرم و قبلش جلو آینه هم یه دست
کشیدم به موهام و چشمهام هم که مست
پیری-پیری هم که فشاری، قیافهش شبیه taxـه
دراومدم ا اتاق، دیدم faceـمو تو کام
دیدن نمیشه تو نصف عکسها موهام جا تو کادر
همون لحظه یه مومن شبیه شاهدوماد
اومد، گفت بهم «باید یه کاری کنی برا موهات»
یه زنیکه کیپکونگ، شبیه زن بتمن
کشوشـو باز کرد به یه چیزی دست زد
گفت بهم «موهاتو ببند با این کشـه، زود» و من
دیدم گذاشت تو دستم یه دونه کش پول سبز
برگشتم تو اتاقک با اعصاب کسشعر و
در اومدم، دیدم عکسم شده شبیه مجرمها
فقط منتظر بودم اشکال بگیره دوباره
که بذارم رو میزش کیرمو، موهاش هم کوتاهه
خب دِ بگیر عکس!
برگشتم باجه دوم
یه دستم به تخمم و امضای دوم
زدم رو برگه و قیافهم کندر
تو عکس، قیافهش قمبل
تو محض، زیاد هم، تند تند
رو هم کارهامو کردم جمع هی
گفت «شمارهت چنده؟»
من هم بی جنبه، شمارهمو دادم
گفت «بیا برا معافـیت شنبه»