خیلی وقته بغض سنگین پشت چشمام دارم
چون اهل گریه نیستم, فریادش میزنم
گاهی قدر کتاب حرف داری ولی حس گفتن نیست برای من
گاهی پر از احساسی ولی، توان بیانش نیست واس من
من از عمق تاریکی، از عمق بغض و غم
از آغوش مرگ، واسه طلوع اومدم
وقتی توی خلوت، دنبال حقیقت
تنها از ته خط, واسه شروع اومدم
میدونم تو هم از این روزا خسته ای
چشمات و از روی امید، بستی...
آدمای مسخ شهر، آینده ی بی هدف
گیر کردی تو جامعه ای که همه از تو افسرده ترن
اما حقیقت، تو رویای تو نیست، چشم هات و باز کن
با تلقین خوبی، با حرفای مثبت، خنده های زوری، از درد درونت راحت نمیشی
به خنده های من، این که محکم وایسادم، این که جا نمیزنم، با تموم قدرت... نگاه نکن
وقتی که زندگی گوله هاش و شلیک کرد
من اون دنیا و دیدم، ولی پخته برگشتم...
یکبار برای همیشه خودت و ببین
عادتهای اشتباه و از خودت بچین
مشکل اصلی از توعه...
وایسادی که کی حلش کنه...
سر و تو برف کردی
جای اینکه ارادت مشکلات و خوردش کنه
من از عمق تاریکی، از عمق بغض و غم
از آغوش مرگ، واسه طلوع اومدم
وقتی توی خلوت، دنبال حقیقت
تنها از ته خط, واسه شروع اومدم