عجب از این زمان
چه خوب میگذره
از هر نفس هر خاطره
که یادش بغض و میشکنه
قدم زنان، مثل رهگذر
که جای پاش نگاهت و تا دور دست میبره
صدای پاش، تو گوشمه
هر ثانیش خنده هارو مثل آینه میشکنه
با من بیا، با سایه ها که دورمن ولی غم تنهایی
من و تا مرز مردن میبره
با من بیا، ای رهگذر
ببین آدمارو گم شدن تو سرعت این سفر
با من بیا، تو جاده ها
ببین آدما چه بی هدف از روی هم میگذرن
به هر قیمتی دِلا میشکنه
افسوس که این مسیر، سرانجام و به گور میبره
دردناکه
که گم بشی تو فاصله های پوچی که اسیرشی
یک فاصله تا خاطره، مثل ابری که
دلخوشی مادره
ولی باد اون و میبره
ای کاش آدما بی بهانه کنار هم بودن
ای کاش غم نبود
ثروت به جای زر
انسانیت بود
عجب از این زمان
چه خوب میگذره
از هر نفس هر خاطره
که یادش بغض و میشکنه
با من بیا، با سایه ها
که دورمن ولی غم تنهایی
من و تا مرز مردن میبره
دردناکه
که گم بشی تو سایه ها
قدم زدن، با خاطرات
فانوس و شب
ستاره ها، کنار هم
اما ما، تنهای تنها...