از کجا میشد شروع کرد
وقتی که آغاز در اختیار ما نبود
به دنیا آمدیم اما
سختی راه همه یکسان نبود
فکر کردیم ساعت ها
که چگونه باید رفت و
پرسیدیم و گذشت
به هیچ راهی نرسیدیم و
با خودم گفتم، باید به راه افتاد
با خدا گفتم جز تو خیری ندیدیم و
آن طور که میگفتند، راستی راه سعادت بود
افسوس دورویی دیدیم، این رسم انسانیت نبود
در این نمایش های رنگارنگ و تو در تو
پاک گیج و گنگ گشتیم
صداقت سرابی بیش نبود
روزای بیکسی، کسی کنار من نبود
غریب و ره گذر، من یه دوره گردم
تعبیر زندگی، یه فال تیره بود
رو به رو مبهم و خاطرات کودکی
یادگار خنده بود...
سال به سال گذشتیم، دوست و یار ندیدیم
شهر ها رو گشتیم، بی وفایی دیدیم
به خانه باز گشتیم، نزدیکان دور شده بودند
جز خاطرات و چند عکس، عاطفه ها کور شده بودند...
روزای بیکسی، کسی کنار من نبود
غریب و ره گذر، من یه دوره گردم
تعبیر زندگی، یه فال تیره بود
رو به رو مبهم و خاطرات کودکی
یادگار خنده بود...